
تهرانی که دیگر نیست/صادق زیباکلام حدود یکى، دو ماه پیش، اواخر مهر، اوایل آبان، تلفنى ناشناس به موبایلم داشتم. به عنوان یک قاعده کلى من به تلفنهاى ناشناس پاسخ نمىدهم. چون معمولاً دردسر است. یا مصاحبه مىخواهند، یا مقاله، یا سفر به شهرستانى براى سخنرانى، مناظره، یا سؤال و ابهاماتى پیرامون فلان یادداشت یا مصاحبهام دارند، یا مىخواهند بگویند چرا این را گفتهام یا آن را نوشتهام، یا درصدداند که ارشاد و راهنمایىام کنند، یا برعکس ناسزا نثارم مىکنند و تهدید و قس علىهذا.به آن تلفن هم جواب ندادم. اما برایم پیامى گذارده بود. لحن پیامش ضمن آنکه مؤدب بود، در عین حال هم آمرانه و دستوردهنده بود که با او تماس بگیرم و باز حسب معمول تماس هم نمىگیرم. دو، سه روز بعد همان شماره باز برروى صفحه موبایلم ظاهر شد. علت اینکه آن شماره به خاطرم مانده بود، اعدادش بود. ارقام آخر شماره ۵، ۴ تا صفر بود. ترسیدم؛ فکر کردم از تأمیناتى جایى است.اما چون سر کلاس بودم نتوانسته بودم جواب دهم. باز همان صداى آمرانه ولى در عین حال مؤدب بود. و باز هم همان تقاضا که با او تماس بگیرم. بیشتر نگران شدم چون بار دوم دو بار پشت سر هم و به فاصله نیم ساعت تماس گرفته و هر بار هم همان پیام را گذارده بود. توى تشویش و نگرانى بود که اتفاقاً مجدداً همان شماره برروى صفحه موبایلم ظاهر شد. خودش بود. کلى شماره صفر در آخر شماره. با بسماللَّه جواب دادم و حسب معمول سلام کردم. همان صداى آمرانه و در عین حال مؤدب بود. پرسید خودم هستم؟ با ترس و لرز گفتم بله خودم هستم. در مواقع معمولى من با اکراه مىپرسم که مخاطب با من چکار دارد؟ اما در مواقعى که مىترسم خیلى با ادب صحبت کنم. به ایشان هم با همان ادب ناشى از ترس گفتم «امرتان را با من بفرمائید». گفت استاد خواهش مىکنم. من دهقان از روزنامه همشهرى هستم و روزنامه مىخواهد یک ویژهنامه در مورد تهران چاپ کند و مىخواستیم استدعا کنیم که یک یادداشت در مورد تهران به ما بدهید. نفس راحتى کشیدم و گفتم آقاى دهقان شما که مرا نصف جان کردید. گفت عذر مىخواهم قصد جسارت نداشتم؛ ممکنه یادداشت را تهیه بفرمائید. خیالم که راحت شد گفتم آقاى دهقان من حقیقتش چیزى به ذهنم نمىرسد. گفت اجازه بفرمائید بعداً مزاحم شوم شاید مطلبى به نظرتان برسد. گفتم همین کار را بکنید. کلى از دست خودم لجم گرفت که این همه فکر و خیال کرده بودم. چند روز بعد تماس گرفت و این بار چون دیگه مىدانستم تلفن روزنامه همشهرى است جواب ندادم. همان صدا بود، همان ادب و با هم یادآور تهیه یادداشت. یکى، دو بار دیگر هم تماس گرفت. تجربه به من آموخته که خیلىها که کارى دارند و چیزى مىخواهند، خیلى هم در خواستهشان مصر نیستند و اگر دفعالوقت کنم، موضوع منتفى مىشود. همین تاکتیک را در مورد آقاى دهقان به کار گرفتم. اما این بار به خطا رفته بودم، آقاى دهقان ول کن نبود. به علاوه مىگفت وقت زیادى نمانده. مصر بود که حتى اگر یک صفحه هم باشد کفایت مىکند. گفتم آقاى دهقان حتى همان یک صفحه هم نمىشود چون مشکلم این است که حقیقتاً هیچ چى به ذهنم نمىرسد، آخه چى بنویسم در مورد تهران؟ از این حرفهایى کلىگویى، قشنگ، رسانهپسند، اما بىمحتوى و پوک هم بلد نیستم. مثلاً بگویم «فلان شهر تهران، در دامنه البرز، در دل خود کولهبارى از فرهنگ و تمدن ایران اسلامى را به همراه دارد؛ این شهر پایتخت و کانون تمدنى کهن، تجسم ۲۵۰۰ سال تاریخ فرهنگ و تمدنى غنى است که جهان و تمدنهاى دیگر در طول تاریخ وامدار… الى آخر». نه از این حرفها بلدم و نه اساساً اعتقادى به این نوع پوشالها دارم. اما آقاى دهقان دست بردار نبود. مشکل فقط این نبود که چیزى براى نوشتن در مورد تهران به ذهنم نمىرسید. روحاً وضع خوبى نداشتم و به هم ریخته بودم یک جورهایى تحقیر و له شده بودم و همین که مىتوانستم راه بروم و نفس بکشم، معجزه بود. اینها را که دیگر نمىتوانستم به دهقان بگویم. نمىتوانستم به او بگویم که روحاً چگونه مجروح و پریشان بودم. در عین حال آقاى دهقان به غایت مؤدب بود. حتى یک بار هم بدقولىها و سر دواندنهایم را به رویم نمىآورد. در عوض مىگفت شرایط شما را درک مىکنم. وقتى بهش مىگفتم: آقاى دهقان من نه از معمارى سر در مىآورم، نه اهل حرفهاى شیک و قشنگ امروزى هستم پیرامون تهران؛ نه مىتوانم راه و رسم زندگى در به اصطلاح فلان شهر تهران را به کسى بیاموزم چون خودم هم آن را بلد نیستم؛ نه به موزهها یا آثار باستانى تهران آشنا هستم و نه هیچ چیز دیگرى ندارم و به عقلم نمىرسد که پیرامون شهر محل تولدم بنویسم، آرام و مؤدبانه پاسخ مىداد که مطمئن است حرفى براى گفتن دارم. آخرالامر تسلیم شدم و گفتم باشد مطلبى مىنویسم. پیش خودم فکر کردم بالاخره چند سطر حداکثر یک صفحه A4 که بیشتر نمىخواهد، این وقتى را که دارم صرف کلنجار رفتن با او مىکنم، مىنشینم و بالاخره یک چیزى مىنویسم در مورد تهران و بهش مىدهم. بیشتر مواقع که دارم مىدوم، فکرى به ذهنم مىرسد یا به موضوعى که قرار است بنویسم فکر مىکنم یا صحبتها، دردودلها و مرافعههایم را با آدمها انجام مىدهم. آن روز هم به هنگام دویدن فکر کردم چند سطرى مىنویسم که تهران در زمان آقامحمدخان قاجار در اواخر قرن هجدهم پایتخت شد و اینکه اگر نخستین شاه قاجار از آن دنیا سرى به روستاى محقرى که آن روز باعجله براى پایتخت فرمانروایى و سلسله تازه تأسیسش انتخاب کرده بود مىزد، آیا باورش مىشد که این همان روستاست؟ اما آن روز بعد از ظهر که آمدم خانه و یک راست رفتم پشت میز کارم که آن یک صفحه را برروى کاغذ بیاورم، نمىدانم چه شد که همه چیز به هم ریخت. قلمم را که به دست گرفتم بىاختیار یک پرسشى در ذهنم شکل گرفت: تهران براى من چه معنا و مفهومى داشت؟ تهران براى انسانى در آستانه ۶۰ سالگى زندگىاش انسانى که در وسط آن شهر متولد شده و بزرگ شده بود چه معنا و مفهومى داشت؟ وقتى به عقب بر مىگردم و به تهران مىاندیشم، به زندگى که در آن داشتهام مىاندیشم، به مجموعه انسانها و خاطراتى که با آنها در این شهر داشتهام، به دوران کودکىام و نوجوانىام باز مىگردم، تهران چه احساسى به من مىدهد؟ هرگز نفهمیدم چرا، اما شاید کشیدههایى که این چند ماهه خورده بودم و زخمها و جراحات آن بود که سر باز کرد، شاید هم نو از بین رفتن یا نبودن تهرانى که من در آن بزرگ شده بودم، و شاید هم دلیل دیگرى باعث شد. حاصل آن بود که بىاختیار دلم هواى تهرانى را کرد که دیگر نیست؛ مثل عزیزى که انسان از دست داده و سالهاست که خاک شده، اما یک روز عصر یا غروب انسان بىاختیار دلش هواى او را مىکند و پس از سالها دورى دو مرتبه او را مىخواهد. احساس کردم تهرانى که من مىشناختم، دیگر نیست. تهران براى من یادآور مشتى خاطرات، خانهها، خیابانها، محلهها، کوچه پس کوچهها و انسانىهایى است که دیگر نیستند. تهران براى من یادآور بازارچه نایبالسلطنه، خیابان رى، کوچه شترداران، بازارچه آب منگل، بازار، گلوبندگ، سبزه میدان، پلههاى مسجد امام، بازار بینالحرمین، حاج حسین آقا اتفاقفر، پیشکسوتهاى بازار، دروازه قزوین، خیابان مخصوص، کوچه فریدون، خیابان سینا، دبستان غزالى، کوچه کبریتسازى، خیابان منیریه و دبیرستان رهنما، تجریش، نیاوران، دزاشیب، اکبر مشدى، چلوکبابى شمشیرى، پیاده رفتن در تابستانها به امامزاده داود، زیارت حضرت عبدالعظیم بىبى شهربانو، امامزاده گل زرد، سر پل تجریش، بستنى و گردو و بلال، توپخانه، چهارراه استانبول، کافه نادرى، مسجد هدایت، آن دورها و خیلى دورترها، ماشین دودى و مادر بزرگم که چادرش را محکم مىگرفتم که گمش نکنم. سنگ مرمر بزرگ و زیباى قبل ناصرالدین شاه در حرم حضرت عبدالعظیم که هر وقت با مادربزرگم به زیارت مىرفتیم سفارش مىکرد «دو رکعت نماز براى «شاه شهید» بخوانم، با پدر بزرگمآمیز باقر، رفتن به ابن بابویه و امامزاده عبداللَّه بر سر مزار شهداى ۳۰ تیر و دکتر حسین فاطمى که بعدها فهمیدم کى بودهاند… تهران براى من یک سرى نام است. نام اماکنى که بسیارى از آنها دیگر نیستند. آنها هم که ماندهاند کمتر کسى دیگر آنها را سمبل تهران مىپندارد. تهران شده شهرى بىنام و نشان، شهرى شلوغ، شهرى زشت، زمخت، بدقواره که نه شرقى است نه غربى. نه رایحهاى از اسلامیت و رنگ و بوى یک شهر اسلامى را دارد، و نه پیامى از ایران و ایرانیت. شهرى که معمارى سنتى عملاً نیست و نابود شده؛ شهرى بىهویت، بىفرهنگ و بىتمدن. شهرى که هیچ احساس ویژهاى به انسان نمىدهد. کدام ساختمان، کدام تبار، کدام معمارى در تهران است که به انسان احساس «تهران» بدهد؟ در کجاى تهران امروز که بایستیم، احساس مىکنیم در تهران هستیم؟ آیا برج میلاد که همچون تحکمپذیر، بىریخت و بىقواره سر به آسمان کشیده یادآور تهران و تاریخ و گذشتهاش است؟ اگر برج و آسمانخراش سمبل هویت و فرهنگ باشد، در آن صورتى امارتىها با سى، چهل سال سابقه تاریخى از ما خیلى سابقهدارتر مىشوند. آنها برجها و آسمانخراشهایى هوا کردهاند که برج میلاد ما در مقایسه با آن مثل مقایسه تیم ملى فوتبال با تیم فوتبال منچستر یونایتد است. سمبلهاى تهران دوران کودکى من همه تغییر کرده. مهمترین سمبل تهران امروز، ترافیک و آلودگى هولناک خیابانهایش است. تهران شده جنگلى از آهنپارههاى کرهاى، چینى، مالزیایى و هولناکتر از همه آهنپارههاى «ایران خودرو» ی خودمان. شهرى که مسئولین آن مىگویند آلودگىاش چندین برابر حد مجاز است، در عین حال هم همان مسئولین هر روز آهنپارههاى بیشترى را روانه خیابانهایش مىکنند. بالاخره هر آهن پارهاى که به خیابانهاى تهران اضافه مىشود، کلى درآمد براى حکومت دارد؛ چرا که تولید نشود. تهران دیگر، قدم زدن عصرها در پیادهروهاى لالهزار، شاهرضا (انقلاب)، پهلوى (ولیعصر)، نهر آب کرج (بلوار کشاورز) و گردش به دور پارک شهر یا سنگلج نیست. تهران دیگر از کنار سر در شمسالعماره عبورکردن و ناصرالدینشاه، اتابک اعظم، آسیدجمال واعظ، ملکالمتکلمین و مشروطهخواهان را نظاره کردن نیست. چند نفر از ۱۳ میلیون جمعیت تهران در میدان بهارستان این روزها تظاهرکنندگان ۳۰ تیر را مىتوانید ببینید؟ چند نفر مىتوانند آن طرفتر در جلوى مجلس مصدق و مدرس را در حال سخنرانى علیه استبداد نظاره کنند؟ یا آیتاللَّه کاشانى را در مسجد پامنار بالاى منبر مشاهده کنند؟ کدام یک از اهالى شمیران این روزها از سرازیرى دزاشیب که پایین مىروند، درشکههاى دو اسبه را در حال عبور از جلوى باغ بزرگ حسن ارسنجانى مشاهده مىکنند؟ کدامیک از ساکنین خانىآباد غلامرضا تختى را مىبینند؟ نمىدانم نسل جدید تهران را به چى مىشناسد و تهران براى آنان یادآور چیست؟ شاید براى نسل جدید، تهران یادآور خیابانهاى شلوغ، پیادهروهاى شلوغتر، دویدن، دویدن و باز هم دویدن براى یک لقمه نان درآوردن، شب را به صبح و روز را به شب رساندن، صبحزود در ستون نیازمندىهاى همشهرى به دنبال کارگشتن، ثبتنام و شرکت در کلاسهاى بىشمار، کلاس کامپیوتر، کلاس کنکور، کلاس زبان، کلاس آمادگى آزمون ارشد، و باز بیشتر و بیشتر به دنبال کار گشتن. تهران براى نسل جدید یعنى احساس خفگى در مترو، و در اتوبوسهاى BRT با کمبود اکسیژن مواجه شدن. تهران براى نسل جدید شهرى است که ساکنین آن مجبورند با عجله و شتاب بدوند. نه فرصتى دارند کتاب بخوانند، نه روزنامه، نه تفریحى دارند، نه ذرهاى از طبیعت دیگر در آن به چشم مىخورد که به فرزندانشان نشان دهند که در این دنیاى شلوغ و آلوده، چیزى به نام طبیعت و محیط زیست هم هست. به جز احساس خفگى، آلودگى، شلوغى، ترافیک، بیکارى و نیاز به دویدن و تلاش براى معاش، تهران چه احساس دیگرى به نسل امروز مىدهد؟ بلاد استکباریه که ما این همه شبانهروز در رادیو و تلویزیون، مطبوعات، خطابهها و منابرمان آنان را به باد ناسزا مىگیریم، آنان را بىفرهنگ، مستکبر، پولپرست، سودجوو ابکار، ظالم، فاسد، متجاوز و عنقریب در ورطه سقوط… تبلیغ مىکنیم، یک خشت و گل، یک درب پوسیده چوبى، یک ساختمان مخروبه قدیمى، حتى یک کوچه باریک گذشتهشان را نگذاشتهاند از بین برود و گذشتهشان را با چنگ و دندان حفظ کرده و نمىگذارند تخریب یا از بین برود. در خیابانهاى لندن، پاریس، برلین، در کوچه پس کوچههاى سنگفرشى ناپل، روم، فلورانس، ونیز و در هر کجاى دیگر شهرها و بلاد استکباریه که انسان نگاه مىکند، لختى تأمل مىکند، همه تاریخ روم، همه تاریخ لندن، همه تاریخ فلورانس و ونیز، همه تاریخ کوردوباو پاریس، با صدها و هزاران سال تاریخ و گذشتهشان در برابر چشمان انسان قرار مىگیرد. در یک خیابان معمولى در شهر لندن، رهگذران با ساختمانها و بنایىهایى روبرو مىشوند که تابلویى برروى آنها نوشته اینجا منزل مسکونى فلان دانشمند، فلان عالم دینى، فلان فیلسوف، فلان ژنرال و فرمانده ارتش بریتانیا، فلان تاریخ نبرد واترلو و جنگ با اسپانیا (Spanish Armada)، فلان سیاستمدار، فلان نویسنده و هنرمند، در این خانه، در این ساختمان زندگى مىکرده. بناهایى که متعلق به ۱۰۰، ۲۰۰، ۳۰۰ و بعضاً ۵۰۰ سال پیش هستند. آن خانه را حفظ کردهاند، درست همانطور که در زمان خودش صدها سال پیش بوده. اما ما ایرانیان که علىالدوام در بوق و شیپور مىدمیم، براى خودمان تاج گل ارسال مىکنیم که صاحب فرهنگ غنى اسلامى – ایرانى و ایرانى – اسلامى هستیم، تمدن بسیار کهن و افتخارآفرین داریم، مدعى هستیم که دنیا وامدار علماء، دانشمندان و تمدن ایرانى – اسلامى ما است، عرضه نداشتهایم حتى یک بنای تاریخى رجال و معاریف تاریخىمان را حفظ کنیم. کدام یک از انبیهاى را که دهها سال پیش رجال و شخصیتهاى تاریخى ما در تهران در آن زندگى مىکردهاند را عرضه داشتهایم حفظ کنیم؟ خانه مصدق کو؟ بیت آسیدمحمد طباطبایى رهبر مشروطه کجاست؟ مسجد و مدرسه آشیخ فضل نورى کجاست؟ منزل احمد قوامالسلطنه، جلال آل احمد، فروغ فرخزاد، احمد شاملو، عشقى، فرخى یزدى، محمد مسعود، آیتاللَّه کاشانى، نواب صفوى، طیب، حاج اسماعیل رضایى، خسرو روزبه، احمد رضایى، بیژن جزنى، نورالدین کیانورى، اسیدمحمود طالقانى، مهندس مهدى بازرگان، استاد شهید مطهرى، شهید آیتاللَّه بهشتى، امیرعباس هویدا، آقامصطفى چمران… کجاى تهران هستند؟ کدام یک از اینها را ما نگه داشتهایم و برروى یک کاشى نوشتهایم که اینجا منزل مسکونى دکتر محمد مصدق بوده؟ اینجا منزلى بوده که سالها در دوران طلبگى و جوانىشان قبل از انقلاب، اکبر هاشمى رفسنجانى و آیتاللَّه خامنهاى در طبقات بالا و پایین آن زندگى مىکردهاند. اینجا منزل، مکان و ساختمانى بوده که سیدحسن تقىزاده، ستارخان و باقرخان، عینالدوله، آسیدجمال واعظ، میرزا ملکمخان ناظمالدوله، دکتر تقى ارانى، حسینعلى راشد، حسین علاء، عباس ایروانى (رئیس کفش ملى)، احمد خیامى (رئیس ایران خودرو) حسنعلى منصور، ارتشبد عباسعلى قرهباغى، سپهبد تیمور بختیار، هژیر یزدانى، مهندس عبداللَّه ریاضى، داریوش همایون و… در آن زندگى مىکردهاند. ظرف ۲۰ سالى که از پایتخت شدن تهران مىگذرد، یک دنیا تاریخ در آن خفته است. ما کدام ساختمان و بناى تاریخى را که سمبل بخشى از این تاریخ ۲۰۰ ساله است را توانستهایم حفظ و حراست و بازسازى کرده و در معرض چشمان مشروطه و مقاومت مشروطهخواهان است. هر خشت و آجر آن با انسان حرف مىزند. شخصاً هر بار که از سرچشمه به سمت شمال یا جنوب آن مىروم و از جلوى مسجد سپهسالار عبور مىکنم، مشروطهخواهان را مىبینم که بروى بام مسجد، درون گلدستههاى آن، پشت پنجرههایش سنگر گرفتهاند و دارند در مقابل قواى ژنرال لیاخوف روسى و محمد علیشاه با چنگ و دندان از مشروطه دفاع مىکنند. کدام تلاش را کردهایم تا آن بنا را حفظ کنیم؟ آن را به نسل امروز نشان دهیم؛ به آنها بگوییم این ساختمان، این بنا، این مسجد بخشى از مشروطه است، بخشى از تاریخ این مملکت است، بخشى از هویت و گذشتهامان است. مىتوانستیم میدان ژاله (شهدا) را به عنوان سمبل مبارزات انقلاب اسلامى، به یاد کشتار شهداى ۱۷ شهریور به یک شکل زیبا و باشکوه بازسازى و حفظ و حراست کنیم؛ اما در اینجا. از آنجا که به جز پرگویى و پرمدعایى هنر دیگرى نداریم و به جز شعار و شعار و باز هم شعار، همت، توان و عرضه دیگرى نداریم، کمتر ساختمان، ابنیه و بناى تاریخىمان را توانستهایم نگه داریم. ساختمانهاى تهران قدیم را خرد و خراب کردهایم و به جاى آن گاراژ، پارکینک، پاساژ، برج، مجتمع تجارى و… ساختهایم که پولى به جیب بزنیم. همین چندى پیش بود که روزى نامهها نوشتند مدرسه مروى را هم دارند خراب مىکنند که پاساژ تجارى درست کنند. روزهاى چهارشنبه صبح با اتوبوسهاى BRT مىروم براى تدریس علوم ارتباطات به دانشگاه آزاد بعد از میدان امام حسین. مسیر اتوبوس تمامى طول خیابان انقلاب را طى مىکند. زمانى که اتوبوس از روى پلهاى هوایى عبور مىکند، اشکم در مىآید. دهها ساختمان دوره پهلوىها، عصر رضاشاه حتى قبلتر از آن را و تعلق به عصر قاجار را مىبینم که به صورت مخروبه در آمدهاند. اگر همه آنها را خراب نکنند، چیزى از آنها نمانده و برفى دیگر و زمستانى دیگر عملاً آنها را به طور کامل خراب خواهد کرد. برخى از آنها بسیار بزرگاند. قطعاً تعلق به رجال و شخصیتهاى سیاسى و صاحب نام دارند. آن وقت به یاد ساختمانها و ابنیه بلاد استکباریه مىافتم که با چه دقت و ظرافتى از سوى حکومتهایشان حفظ و نگهدارى مىشوند. کدام ابنیه و ساختمان را مىخواهیم به محصلین و جوانان، به دانشجویان و نسل جوانمان نشان دهیم و بگوییم این بنا، سبک معمارى ایران عصر رضاشاهى است؛ این بنا و این منطقه، تعلق به اواخر ایران عصر قاجار دارد، این معمارى دهه ۱۳۳۰ یا ۱۳۴۰ هست؟ نه، هرچه فکر مىکنم مىبینم تهران براى من فقط مشتى خاطرات گذشتههاست. و هر قدر مىخواهم خودم را وادار کنم که به تهران جدید، به تهران BRT و مترو به تهران آلوده، شلوغ و پر ترافیک، به تهران آهنپارههاى ایران خودرو و سایپا، به تهران پاساژها و مجتمعهاى تجارى، احساسى و تعلق خاطرى پیدا کنم نمىتوانم. تهران براى من همان تهران کوچه پس کوچههاى قدیم، خیابانهاى سنگفرشى، میدان توپخانه، قدم زدن عصرها در پیادهروهاى لالهزار، سرى به کافه نادرى زدن و نظاره کردن کبوترها و یا کریمها برروى سقفهاى شیروانى خانههاى بازارچه آب منگل و سر در شمسالعماره است. منبع:کلمه کلمات کليدي : تهرانی که دیگر نیست/صادق زیباکلام ارسال شده در مورخه : دوشنبه، 9 آذر ماه ، 1388 توسط admin
مرتبط با موضوع : افتخاری:ارشاد هم باید ارشاد شود [جمعه، 8 مرداد ماه ، 1389] شریعتی معلم کدام انقلاب؟ [يكشنبه، 27 تير ماه ، 1389] استیضاح رهبر/محسن کدیور [يكشنبه، 27 تير ماه ، 1389] ناتوانی دولت کودتا در اداره کشور [شنبه، 26 تير ماه ، 1389] حق طلبان همگی عضو جنبش سبزند [سه شنبه، 22 تير ماه ، 1389] گفتگوی روشن نیوز با دکتر حسین کمالی [يكشنبه، 8 آذر ماه ، 1388] چرا برای دنیای دیگران به جهنم می روید؟ [يكشنبه، 8 آذر ماه ، 1388] زهرا رهنورد سومین متفکر برتر سال [يكشنبه، 8 آذر ماه ، 1388] صغم الحلومه/مسعود بهنود [شنبه، 7 آذر ماه ، 1388] پنج مبحث مهم/محسن سازگارا [شنبه، 7 آذر ماه ، 1388] |
امتیاز دهی به مطلب
تعداد آراء: 0 انتخاب ها
|