خوش آمديد!
06:46 چهارشنبه 17 شهريور ماه ، 1389
لوگوی سایت
پیوندهای سایت








به مدیران سایت پیغام بدهید
ارشيو پيغام کوتاه   

 

تهرانی که دیگر نیست/صادق زیباکلام

حدود یکى، دو ماه پیش، اواخر مهر، اوایل آبان، تلفنى ناشناس به موبایلم داشتم. به عنوان یک قاعده کلى من به تلفن‏هاى ناشناس پاسخ نمى‏دهم. چون معمولاً دردسر است. یا مصاحبه مى‏خواهند، یا مقاله، یا سفر به شهرستانى براى سخنرانى، مناظره، یا سؤال و ابهاماتى پیرامون فلان یادداشت یا مصاحبه‏ام دارند، یا مى‏خواهند بگویند چرا این را گفته‏ام یا آن را نوشته‏ام، یا درصدداند که ارشاد و راهنمایى‏ام کنند، یا برعکس ناسزا نثارم مى‏کنند و تهدید و قس على‏هذا.به آن تلفن هم جواب ندادم. اما برایم پیامى گذارده بود. لحن پیامش ضمن آنکه مؤدب بود، در عین حال هم آمرانه و دستوردهنده بود که با او تماس بگیرم و باز حسب معمول تماس هم نمى‏گیرم. دو، سه روز بعد همان شماره باز برروى صفحه موبایلم ظاهر شد. علت اینکه آن شماره به خاطرم مانده بود، اعدادش بود. ارقام آخر شماره ۵، ۴ تا صفر بود. ترسیدم؛ فکر کردم از تأمیناتى جایى است.




اما چون سر کلاس بودم نتوانسته بودم جواب دهم. باز همان صداى آمرانه ولى در عین حال مؤدب بود. و باز هم همان تقاضا که با او تماس بگیرم. بیشتر نگران شدم چون بار دوم دو بار پشت سر هم و به فاصله نیم ساعت تماس گرفته و هر بار هم همان پیام را گذارده بود. توى تشویش و نگرانى بود که اتفاقاً مجدداً همان شماره برروى صفحه موبایلم ظاهر شد. خودش بود. کلى شماره صفر در آخر شماره.

با بسم‏اللَّه جواب دادم و حسب معمول سلام کردم. همان صداى آمرانه و در عین حال مؤدب بود. پرسید خودم هستم؟ با ترس و لرز گفتم بله خودم هستم. در مواقع معمولى من با اکراه مى‏پرسم که مخاطب با من چکار دارد؟ اما در مواقعى که مى‏ترسم خیلى با ادب صحبت کنم. به ایشان هم با همان ادب ناشى از ترس گفتم «امرتان را با من بفرمائید». گفت استاد خواهش مى‏کنم. من دهقان از روزنامه همشهرى هستم و روزنامه مى‏خواهد یک ویژه‏نامه در مورد تهران چاپ کند و مى‏خواستیم استدعا کنیم که یک یادداشت در مورد تهران به ما بدهید. نفس راحتى کشیدم و گفتم آقاى دهقان شما که مرا نصف جان کردید. گفت عذر مى‏خواهم قصد جسارت نداشتم؛ ممکنه یادداشت را تهیه بفرمائید. خیالم که راحت شد گفتم آقاى دهقان من حقیقتش چیزى به ذهنم نمى‏رسد.

گفت اجازه بفرمائید بعداً مزاحم شوم شاید مطلبى به نظرتان برسد. گفتم همین کار را بکنید. کلى از دست خودم لجم گرفت که این همه فکر و خیال کرده بودم. چند روز بعد تماس گرفت و این بار چون دیگه مى‏دانستم تلفن روزنامه همشهرى است جواب ندادم. همان صدا بود، همان ادب و با هم یادآور تهیه یادداشت. یکى، دو بار دیگر هم تماس گرفت. تجربه به من آموخته که خیلى‏ها که کارى دارند و چیزى مى‏خواهند، خیلى هم در خواسته‏شان مصر نیستند و اگر دفع‏الوقت کنم، موضوع منتفى مى‏شود. همین تاکتیک را در مورد آقاى دهقان به کار گرفتم. اما این بار به خطا رفته بودم، آقاى دهقان ول کن نبود. به علاوه مى‏گفت وقت زیادى نمانده. مصر بود که حتى اگر یک صفحه هم باشد کفایت مى‏کند. گفتم آقاى دهقان حتى همان یک صفحه هم نمى‏شود چون مشکلم این است که حقیقتاً هیچ چى به ذهنم نمى‏رسد، آخه چى بنویسم در مورد تهران؟ از این حرف‏هایى کلى‏گویى، قشنگ، رسانه‏پسند، اما بى‏محتوى و پوک هم بلد نیستم. مثلاً بگویم «فلان شهر تهران، در دامنه البرز، در دل خود کوله‏بارى از فرهنگ و تمدن ایران اسلامى را به همراه دارد؛ این شهر پایتخت و کانون تمدنى کهن، تجسم ۲۵۰۰ سال تاریخ فرهنگ و تمدنى غنى است که جهان و تمدن‏هاى دیگر در طول تاریخ وام‏دار… الى آخر». نه از این حرف‏ها بلدم و نه اساساً اعتقادى به این نوع پوشال‏ها دارم. اما آقاى دهقان دست بردار نبود.

مشکل فقط این نبود که چیزى براى نوشتن در مورد تهران به ذهنم نمى‏رسید. روحاً وضع خوبى نداشتم و به هم ریخته بودم یک جورهایى تحقیر و له شده بودم و همین که مى‏توانستم راه بروم و نفس بکشم، معجزه بود. اینها را که دیگر نمى‏توانستم به دهقان بگویم. نمى‏توانستم به او بگویم که روحاً چگونه مجروح و پریشان بودم. در عین حال آقاى دهقان به غایت مؤدب بود. حتى یک بار هم بدقولى‏ها و سر دواندن‏هایم را به رویم نمى‏آورد. در عوض مى‏گفت شرایط شما را درک مى‏کنم. وقتى بهش مى‏گفتم: آقاى دهقان من نه از معمارى سر در مى‏آورم، نه اهل حرف‏هاى شیک و قشنگ امروزى هستم پیرامون تهران؛ نه مى‏توانم راه و رسم زندگى در به اصطلاح فلان شهر تهران را به کسى بیاموزم چون خودم هم آن را بلد نیستم؛ نه به موزه‏ها یا آثار باستانى تهران آشنا هستم و نه هیچ چیز دیگرى ندارم و به عقلم نمى‏رسد که پیرامون شهر محل تولدم بنویسم، آرام و مؤدبانه پاسخ مى‏داد که مطمئن است حرفى براى گفتن دارم. آخرالامر تسلیم شدم و گفتم باشد مطلبى مى‏نویسم. پیش خودم فکر کردم بالاخره چند سطر حداکثر یک صفحه A4 که بیشتر نمى‏خواهد، این وقتى را که دارم صرف کلنجار رفتن با او مى‏کنم، مى‏نشینم و بالاخره یک چیزى مى‏نویسم در مورد تهران و بهش مى‏دهم.

بیشتر مواقع که دارم مى‏دوم، فکرى به ذهنم مى‏رسد یا به موضوعى که قرار است بنویسم فکر مى‏کنم یا صحبت‏ها، دردودل‏ها و مرافعه‏هایم را با آدم‏ها انجام مى‏دهم. آن روز هم به هنگام دویدن فکر کردم چند سطرى مى‏نویسم که تهران در زمان آقامحمدخان قاجار در اواخر قرن هجدهم پایتخت شد و اینکه اگر نخستین شاه قاجار از آن دنیا سرى به روستاى محقرى که آن روز باعجله براى پایتخت فرمانروایى و سلسله تازه تأسیسش انتخاب کرده بود مى‏زد، آیا باورش مى‏شد که این همان روستاست؟

اما آن روز بعد از ظهر که آمدم خانه و یک راست رفتم پشت میز کارم که آن یک صفحه را برروى کاغذ بیاورم، نمى‏دانم چه شد که همه چیز به هم ریخت. قلمم را که به دست گرفتم بى‏اختیار یک پرسشى در ذهنم شکل گرفت: تهران براى من چه معنا و مفهومى داشت؟ تهران براى انسانى در آستانه ۶۰ سالگى زندگى‏اش انسانى که در وسط آن شهر متولد شده و بزرگ شده بود چه معنا و مفهومى داشت؟ وقتى به عقب بر مى‏گردم و به تهران مى‏اندیشم، به زندگى که در آن داشته‏ام مى‏اندیشم، به مجموعه انسان‏ها و خاطراتى که با آنها در این شهر داشته‏ام، به دوران کودکى‏ام و نوجوانى‏ام باز مى‏گردم، تهران چه احساسى به من مى‏دهد؟

هرگز نفهمیدم چرا، اما شاید کشیده‏هایى که این چند ماهه خورده بودم و زخم‏ها و جراحات آن بود که سر باز کرد، شاید هم نو از بین رفتن یا نبودن تهرانى که من در آن بزرگ شده بودم، و شاید هم دلیل دیگرى باعث شد. حاصل آن بود که بى‏اختیار دلم هواى تهرانى را کرد که دیگر نیست؛ مثل عزیزى که انسان از دست داده و سال‏هاست که خاک شده، اما یک روز عصر یا غروب انسان بى‏اختیار دلش هواى او را مى‏کند و پس از سال‏ها دورى دو مرتبه او را مى‏خواهد.

احساس کردم تهرانى که من مى‏شناختم، دیگر نیست. تهران براى من یادآور مشتى خاطرات، خانه‏ها، خیابان‏ها، محله‏ها، کوچه پس کوچه‏ها و انسانى‏هایى است که دیگر نیستند. تهران براى من یادآور بازارچه نایب‏السلطنه، خیابان رى، کوچه شترداران، بازارچه آب منگل، بازار، گلوبندگ، سبزه میدان، پله‏هاى مسجد امام، بازار بین‏الحرمین، حاج حسین آقا اتفاق‏فر، پیش‏کسوت‏هاى بازار، دروازه قزوین، خیابان مخصوص، کوچه فریدون، خیابان سینا، دبستان غزالى، کوچه کبریت‏سازى، خیابان منیریه و دبیرستان رهنما، تجریش، نیاوران، دزاشیب، اکبر مشدى، چلوکبابى شمشیرى، پیاده رفتن در تابستان‏ها به امامزاده داود، زیارت حضرت عبدالعظیم بى‏بى شهربانو، امامزاده گل زرد، سر پل تجریش، بستنى و گردو و بلال، توپخانه، چهارراه استانبول، کافه نادرى، مسجد هدایت، آن دورها و خیلى دورترها، ماشین دودى و مادر بزرگم که چادرش را محکم مى‏گرفتم که گمش نکنم.

سنگ مرمر بزرگ و زیباى قبل ناصرالدین شاه در حرم حضرت عبدالعظیم که هر وقت با مادربزرگم به زیارت مى‏رفتیم سفارش مى‏کرد «دو رکعت نماز براى «شاه شهید» بخوانم، با پدر بزرگم‏آمیز باقر، رفتن به ابن بابویه و امامزاده عبداللَّه بر سر مزار شهداى ۳۰ تیر و دکتر حسین فاطمى که بعدها فهمیدم کى بوده‏اند… تهران براى من یک سرى نام است. نام اماکنى که بسیارى از آنها دیگر نیستند. آنها هم که مانده‏اند کمتر کسى دیگر آنها را سمبل تهران مى‏پندارد. تهران شده شهرى بى‏نام و نشان، شهرى شلوغ، شهرى زشت، زمخت، بدقواره که نه شرقى است نه غربى. نه رایحه‏اى از اسلامیت و رنگ و بوى یک شهر اسلامى را دارد، و نه پیامى از ایران و ایرانیت. شهرى که معمارى سنتى عملاً نیست و نابود شده؛ شهرى بى‏هویت، بى‏فرهنگ و بى‏تمدن.

شهرى که هیچ احساس ویژه‏اى به انسان نمى‏دهد. کدام ساختمان، کدام تبار، کدام معمارى در تهران است که به انسان احساس «تهران» بدهد؟ در کجاى تهران امروز که بایستیم، احساس مى‏کنیم در تهران هستیم؟ آیا برج میلاد که همچون تحکم‏پذیر، بى‏ریخت و بى‏قواره سر به آسمان کشیده یادآور تهران و تاریخ و گذشته‏اش است؟ اگر برج و آسمانخراش سمبل هویت و فرهنگ باشد، در آن صورتى امارتى‏ها با سى، چهل سال سابقه تاریخى از ما خیلى سابقه‏دارتر مى‏شوند. آنها برج‏ها و آسمانخراش‏هایى هوا کرده‏اند که برج میلاد ما در مقایسه با آن مثل مقایسه تیم ملى فوتبال با تیم فوتبال منچستر یونایتد است.

سمبل‏هاى تهران دوران کودکى من همه تغییر کرده. مهم‏ترین سمبل تهران امروز، ترافیک و آلودگى هولناک خیابان‏هایش است. تهران شده جنگلى از آهن‏پاره‏هاى کره‏اى، چینى، مالزیایى و هولناک‏تر از همه آهن‏پاره‏هاى «ایران خودرو» ی خودمان. شهرى که مسئولین آن مى‏گویند آلودگى‏اش چندین برابر حد مجاز است، در عین حال هم همان مسئولین هر روز آهن‏پاره‏هاى بیشترى را روانه خیابان‏هایش مى‏کنند. بالاخره هر آهن پاره‏اى که به خیابان‏هاى تهران اضافه مى‏شود، کلى درآمد براى حکومت دارد؛ چرا که تولید نشود.

تهران دیگر، قدم زدن عصرها در پیاده‏روهاى لاله‏زار، شاهرضا (انقلاب)، پهلوى (ولیعصر)، نهر آب کرج (بلوار کشاورز) و گردش به دور پارک شهر یا سنگلج نیست. تهران دیگر از کنار سر در شمس‏العماره عبورکردن و ناصرالدین‏شاه، اتابک اعظم، آسیدجمال واعظ، ملک‏المتکلمین و مشروطه‏خواهان را نظاره کردن نیست. چند نفر از ۱۳ میلیون جمعیت تهران در میدان بهارستان این روزها تظاهرکنندگان ۳۰ تیر را مى‏توانید ببینید؟ چند نفر مى‏توانند آن طرف‏تر در جلوى مجلس مصدق و مدرس را در حال سخنرانى علیه استبداد نظاره کنند؟

یا آیت‏اللَّه کاشانى را در مسجد پامنار بالاى منبر مشاهده کنند؟ کدام یک از اهالى شمیران این روزها از سرازیرى دزاشیب که پایین مى‏روند، درشکه‏هاى دو اسبه را در حال عبور از جلوى باغ بزرگ حسن ارسنجانى مشاهده مى‏کنند؟ کدام‏یک از ساکنین خانى‏آباد غلامرضا تختى را مى‏بینند؟ نمى‏دانم نسل جدید تهران را به چى مى‏شناسد و تهران براى آنان یادآور چیست؟ شاید براى نسل جدید، تهران یادآور خیابان‏هاى شلوغ، پیاده‏روهاى شلوغ‏تر، دویدن، دویدن و باز هم دویدن براى یک لقمه نان درآوردن، شب را به صبح و روز را به شب رساندن، صبح‏زود در ستون نیازمندى‏هاى همشهرى به دنبال کارگشتن، ثبت‏نام و شرکت در کلاس‏هاى بى‏شمار، کلاس کامپیوتر، کلاس کنکور، کلاس زبان، کلاس آمادگى آزمون ارشد، و باز بیشتر و بیشتر به دنبال کار گشتن.

تهران براى نسل جدید یعنى احساس خفگى در مترو، و در اتوبوس‏هاى BRT با کمبود اکسیژن مواجه شدن. تهران براى نسل جدید شهرى است که ساکنین آن مجبورند با عجله و شتاب بدوند. نه فرصتى دارند کتاب بخوانند، نه روزنامه، نه تفریحى دارند، نه ذره‏اى از طبیعت دیگر در آن به چشم مى‏خورد که به فرزندان‏شان نشان دهند که در این دنیاى شلوغ و آلوده، چیزى به نام طبیعت و محیط زیست هم هست.

به جز احساس خفگى، آلودگى، شلوغى، ترافیک، بیکارى و نیاز به دویدن و تلاش براى معاش، تهران چه احساس دیگرى به نسل امروز مى‏دهد؟ بلاد استکباریه که ما این همه شبانه‏روز در رادیو و تلویزیون، مطبوعات، خطابه‏ها و منابرمان آنان را به باد ناسزا مى‏گیریم، آنان را بى‏فرهنگ، مستکبر، پول‏پرست، سودجوو ابکار، ظالم، فاسد، متجاوز و عنقریب در ورطه سقوط… تبلیغ مى‏کنیم، یک خشت و گل، یک درب پوسیده چوبى، یک ساختمان مخروبه قدیمى، حتى یک کوچه باریک گذشته‏شان را نگذاشته‏اند از بین برود و گذشته‏شان را با چنگ و دندان حفظ کرده و نمى‏گذارند تخریب یا از بین برود.

در خیابان‏هاى لندن، پاریس، برلین، در کوچه پس کوچه‏هاى سنگفرشى ناپل، روم، فلورانس، ونیز و در هر کجاى دیگر شهرها و بلاد استکباریه که انسان نگاه مى‏کند، لختى تأمل مى‏کند، همه تاریخ روم، همه تاریخ لندن، همه تاریخ فلورانس و ونیز، همه تاریخ کوردوباو پاریس، با صدها و هزاران سال تاریخ و گذشته‏شان در برابر چشمان انسان قرار مى‏گیرد. در یک خیابان معمولى در شهر لندن، رهگذران با ساختمان‏ها و بنایى‏هایى روبرو مى‏شوند که تابلویى برروى آنها نوشته اینجا منزل مسکونى فلان دانشمند، فلان عالم دینى، فلان فیلسوف، فلان ژنرال و فرمانده ارتش بریتانیا، فلان تاریخ نبرد واترلو و جنگ با اسپانیا (Spanish Armada)، فلان سیاستمدار، فلان نویسنده و هنرمند، در این خانه، در این ساختمان زندگى مى‏کرده.

بناهایى که متعلق به ۱۰۰، ۲۰۰، ۳۰۰ و بعضاً ۵۰۰ سال پیش هستند. آن خانه را حفظ کرده‏اند، درست همانطور که در زمان خودش صدها سال پیش بوده. اما ما ایرانیان که على‏الدوام در بوق و شیپور مى‏دمیم، براى خودمان تاج گل ارسال مى‏کنیم که صاحب فرهنگ غنى اسلامى – ایرانى و ایرانى – اسلامى هستیم، تمدن بسیار کهن و افتخارآفرین داریم، مدعى هستیم که دنیا وام‏دار علماء، دانشمندان و تمدن ایرانى – اسلامى ما است، عرضه نداشته‏ایم حتى یک بنای تاریخى رجال و معاریف تاریخى‏مان را حفظ کنیم.

کدام یک از انبیه‏اى را که ده‏ها سال پیش رجال و شخصیت‏هاى تاریخى ما در تهران در آن زندگى مى‏کرده‏اند را عرضه داشته‏ایم حفظ کنیم؟ خانه مصدق کو؟ بیت آسیدمحمد طباطبایى رهبر مشروطه کجاست؟ مسجد و مدرسه آشیخ فضل نورى کجاست؟ منزل احمد قوام‏السلطنه، جلال آل احمد، فروغ فرخ‏زاد، احمد شاملو، عشقى، فرخى یزدى، محمد مسعود، آیت‏اللَّه کاشانى، نواب صفوى، طیب، حاج اسماعیل رضایى، خسرو روزبه، احمد رضایى، بیژن جزنى، نورالدین کیانورى، اسیدمحمود طالقانى، مهندس مهدى بازرگان، استاد شهید مطهرى، شهید آیت‏اللَّه بهشتى، امیرعباس هویدا، آقامصطفى چمران… کجاى تهران هستند؟

کدام یک از اینها را ما نگه داشته‏ایم و برروى یک کاشى نوشته‏ایم که اینجا منزل مسکونى دکتر محمد مصدق بوده؟ اینجا منزلى بوده که سال‏ها در دوران طلبگى و جوانى‏شان قبل از انقلاب، اکبر هاشمى رفسنجانى و آیت‏اللَّه خامنه‏اى در طبقات بالا و پایین آن زندگى مى‏کرده‏اند. اینجا منزل، مکان و ساختمانى بوده که سیدحسن تقى‏زاده، ستارخان و باقرخان، عین‏الدوله، آسیدجمال واعظ، میرزا ملکم‏خان ناظم‏الدوله، دکتر تقى ارانى، حسینعلى راشد، حسین علاء، عباس ایروانى (رئیس کفش ملى)، احمد خیامى (رئیس ایران خودرو) حسنعلى منصور، ارتشبد عباسعلى قره‏باغى، سپهبد تیمور بختیار، هژیر یزدانى، مهندس عبداللَّه ریاضى، داریوش همایون و… در آن زندگى مى‏کرده‏اند.

ظرف ۲۰ سالى که از پایتخت شدن تهران مى‏گذرد، یک دنیا تاریخ در آن خفته است. ما کدام ساختمان و بناى تاریخى را که سمبل بخشى از این تاریخ ۲۰۰ ساله است را توانسته‏ایم حفظ و حراست و بازسازى کرده و در معرض چشمان مشروطه و مقاومت مشروطه‏خواهان است. هر خشت و آجر آن با انسان حرف مى‏زند. شخصاً هر بار که از سرچشمه به سمت شمال یا جنوب آن مى‏روم و از جلوى مسجد سپهسالار عبور مى‏کنم، مشروطه‏خواهان را مى‏بینم که بروى بام مسجد، درون گلدسته‏هاى آن، پشت پنجره‏هایش سنگر گرفته‏اند و دارند در مقابل قواى ژنرال لیاخوف روسى و محمد علیشاه با چنگ و دندان از مشروطه دفاع مى‏کنند. کدام تلاش را کرده‏ایم تا آن بنا را حفظ کنیم؟ آن را به نسل امروز نشان دهیم؛ به آنها بگوییم این ساختمان، این بنا، این مسجد بخشى از مشروطه است، بخشى از تاریخ این مملکت است، بخشى از هویت و گذشته‏امان است.

مى‏توانستیم میدان ژاله (شهدا) را به عنوان سمبل مبارزات انقلاب اسلامى، به یاد کشتار شهداى ۱۷ شهریور به یک شکل زیبا و باشکوه بازسازى و حفظ و حراست کنیم؛ اما در اینجا. از آنجا که به جز پرگویى و پرمدعایى هنر دیگرى نداریم و به جز شعار و شعار و باز هم شعار، همت، توان و عرضه دیگرى نداریم، کمتر ساختمان، ابنیه و بناى تاریخى‏مان را توانسته‏ایم نگه داریم. ساختمان‏هاى تهران قدیم را خرد و خراب کرده‏ایم و به جاى آن گاراژ، پارکینک، پاساژ، برج، مجتمع تجارى و… ساخته‏ایم که پولى به جیب بزنیم. همین چندى پیش بود که روزى نامه‏ها نوشتند مدرسه مروى را هم دارند خراب مى‏کنند که پاساژ تجارى درست کنند. روزهاى چهارشنبه صبح با اتوبوس‏هاى BRT مى‏روم براى تدریس علوم ارتباطات به دانشگاه آزاد بعد از میدان امام حسین. مسیر اتوبوس تمامى طول خیابان انقلاب را طى مى‏کند.

زمانى که اتوبوس از روى پل‏هاى هوایى عبور مى‏کند، اشکم در مى‏آید. ده‏ها ساختمان دوره پهلوى‏ها، عصر رضاشاه حتى قبل‏تر از آن را و تعلق به عصر قاجار را مى‏بینم که به صورت مخروبه در آمده‏اند. اگر همه آنها را خراب نکنند، چیزى از آنها نمانده و برفى دیگر و زمستانى دیگر عملاً آنها را به طور کامل خراب خواهد کرد. برخى از آنها بسیار بزرگ‏اند. قطعاً تعلق به رجال و شخصیت‏هاى سیاسى و صاحب نام دارند. آن وقت به یاد ساختمان‏ها و ابنیه بلاد استکباریه مى‏افتم که با چه دقت و ظرافتى از سوى حکومت‏هایشان حفظ و نگهدارى مى‏شوند.

کدام ابنیه و ساختمان را مى‏خواهیم به محصلین و جوانان، به دانشجویان و نسل جوانمان نشان دهیم و بگوییم این بنا، سبک معمارى ایران عصر رضاشاهى است؛ این بنا و این منطقه، تعلق به اواخر ایران عصر قاجار دارد، این معمارى دهه ۱۳۳۰ یا ۱۳۴۰ هست؟ نه، هرچه فکر مى‏کنم مى‏بینم تهران براى من فقط مشتى خاطرات گذشته‏هاست. و هر قدر مى‏خواهم خودم را وادار کنم که به تهران جدید، به تهران BRT و مترو به تهران آلوده، شلوغ و پر ترافیک، به تهران آهن‏پاره‏هاى ایران خودرو و سایپا، به تهران پاساژها و مجتمع‏هاى تجارى، احساسى و تعلق خاطرى پیدا کنم نمى‏توانم. تهران براى من همان تهران کوچه پس کوچه‏هاى قدیم، خیابان‏هاى سنگفرشى، میدان توپخانه، قدم زدن عصرها در پیاده‏روهاى لاله‏زار، سرى به کافه نادرى زدن و نظاره کردن کبوترها و یا کریم‏ها برروى سقف‏هاى شیروانى خانه‏هاى بازارچه آب منگل و سر در شمس‏العماره است.

منبع:کلمه




کلمات کليدي : تهرانی که دیگر نیست/صادق زیباکلام
ارسال شده در مورخه : دوشنبه، 9 آذر ماه ، 1388 توسط admin  چاپ مطلب

مرتبط با موضوع :

 افتخاری:ارشاد هم باید ارشاد شود  [جمعه، 8 مرداد ماه ، 1389]
 شریعتی معلم کدام انقلاب؟  [يكشنبه، 27 تير ماه ، 1389]
 استیضاح رهبر/محسن کدیور  [يكشنبه، 27 تير ماه ، 1389]
 ناتوانی دولت کودتا در اداره کشور  [شنبه، 26 تير ماه ، 1389]
 حق طلبان همگی عضو جنبش سبزند  [سه شنبه، 22 تير ماه ، 1389]
 گفتگوی روشن نیوز با دکتر حسین کمالی  [يكشنبه، 8 آذر ماه ، 1388]
 چرا برای دنیای دیگران به جهنم می روید؟  [يكشنبه، 8 آذر ماه ، 1388]
 زهرا رهنورد سومین متفکر برتر سال  [يكشنبه، 8 آذر ماه ، 1388]
 صغم الحلومه/مسعود بهنود  [شنبه، 7 آذر ماه ، 1388]
 پنج مبحث مهم/محسن سازگارا  [شنبه، 7 آذر ماه ، 1388]

نام شما: [ کاربر جدید ]

عنوان:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : kul55woj
تايپ کد امنيتي : [ بازگشت ]
امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 0
تعداد آراء: 0

لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد

اشتراک گذاري مطلب